هیچ کدوم از فست فودا چشممو نگرفت.
سوار اولین تاکسی شدم و مستقیم رفتم آیدا.
همین که رفتم تو، چشمم به میز خالیه گوشه ی سالن افتاد.
میدونی که کدومو میگم؟
همون که اون گوشه ی سالن بود دیگه!
درخت مصنوعیه بود، با برگای ریزه سبز؛ هنوزم پشت همون میزه اس.
دکوراسیون سالنش رو یه کم عوض کرده، پیشخونش شبیه شعبه های مک دونالد شده.
منوشم زده بالای پیش خون، دیگه منو نمیده بهت که بری سر میز غذاتو انتخاب کنی.
البته الان چون تنها بودم دیگه خیلی فرقی نمیکرد منوشو بده دستم یا زده باشه رو دیوار.
یه نگاه به منوش انداختم، ساندویچ ویژه مرغ نداشت!
قبل اینکه خیلی ناراحت بشم دیدم اِ تنهام! پس دیگه مهم نبود که ویژه مرغ داشته باشه یا نه. مثل قبلنم نیازی نبود از تو بپرسم که اگه تاپیکای داخل ساندویچای دیفالت منوشو دوست نداری، به آشپزه سفارش بدم با مخلفاتی که دوست داری یه ساندویچ جدید برات بپیچه یا اصلن بگم تاپیکای ساندویچتو مثل خوراک تو ظرف برات سرو کنه، که بعدشم آشپزه یه سری به نشونه ی چشم تکون بده و به شوخی بهم بگه قربان اگه دوست دارید خودتون تشریف بیارید و هر جور دوس دارید ساندویچتونو بپیچید، منم محض صمیمیت یه لبخند آبکی تحویلش بدم و فوری نگاهم رو بچرخونم سمت تو و لبخند اصلی رو به تو بندازم و با میمیک صورت بهت بگم چیزه دیگه ایی می خوای یا نه، توام با ابروات یه کم ناز کنی و بگی نه و بریم پشت همون میز گوشه سالن بشینیم .
یه ویژه گوشت سفارش دادم با یه آب معدنی.
فیش رو گرفتم و برگشتم برم بشینم که دیدم پشت همون میز گوشه ی سالن که اولش خالی بود یه دختر و پسره نشستن.
فوری نگاهم رو دزدیم که حس نکنن دارم نگاشون می کنم.
کیفمو گذاشتم رو یه میز دیگه و چون تنها بودم دیگه نیازی نبود که واسه شستن دست به تو بگم که اول تو برو و بهت هم اطمینان بدم که خیالت راحت، روشوییش تمیزه تمیزه و توام مثل بچه ها با اخم لباتو غنچه کنی و ادا در بیاری که یعنی نمیخوام و منم ابروامو جمع کنم و یه قیافه جدی بگیرم و گوشه دندونمو نشونت بدم که یعنی اگه همین الان نری گازت می گیرم، توام پُقّی بزنی زیر خنده و اون اخم بچگونه بشه یه خنده ی معصوم و ناز گنده و پخش بشه رو همه ی صورتت .
بالای روشوییش یه آینه ی جدید زده و یه کم تمیز ترم شده و بوی خوب صابون تو فضاش پخشه.
از دست شویی که اومدم بیرون چشمم افتاد به اون تابلوی کاشیه رو دیوار، همون طوری که تابلو رو نگاه می کردم رفتم سمت صندلی، یه جوری نشستم که نگاهم به اون میز گوشه ی سالن نباشه، چون میدونستم که نمیتونم رو دیدم تسلط داشته باشم و نگاهم ناخودآگاه میاُفته اون طرف.
اذیت شدن خودم به کنار، ممکن بود نگاهم اون دو نفری که اونجا نشسته بودن رو اذیت کنه.
یادت اومد کدوم تابلو رو می گم؟
همون که با خورده های کاشی درستش کرده بودن دیگه!
کولاژ کاشی؟
آره همون.
که گفتی چه فکر بکری داشته طرف، منم گفتم کاش قبلش به فکر ما میاُفتاد؛ الان اگه با این سبک تابلو درست کنیم چون ایده اش ماله خودمون نیست و دیگه بکر نیست خیلی نمیتونه کاره تکی باشه.
یه چند تا تابلو دیگه هم از همون سبک اضافه کرده.
ولی هنوز اون تابلو ِ که طرح صورت یه دختره کوچولو در حال چشمک زدنه به دیوار بود.
"شماره 201 "
دیگه مثل قبلن سفارشتو نمیارن سر میز، شمارتو صدا میزنن باید بری غذاتو بگیری.
غذا رو که گرفتم سعی کردم چشممو از تابلوی رو دیوار بدزدم که مرور خاطرات گلومو نبنده.
نشد.
صدای دختره میز بغلی هم که داشت با پسره در مورد اینکه نمیدونه پرادوی دو در بگیره یا سانتافه، نتونست حواسمو پرت کنه.
نهایتن مثل این زیر نویسای تبلیغاتیه تلویزیون بود که وسط برنامه هایی که برات جدّین پخش میشه.
چند تا گاز بیشتر نزده بودم که برای اینکه راه گلوم باز بشه بطری آب معدنی رو باز کردم و سرمو بالا گرفتم که یه قُلُپ بخورم که باز چشمم افتاد به تابلوِ.
بطری رو گذاشتم رو میز و کیفمو برداشتم و از فست فود زدم بیرون...
- آشقانه هایم را زنده به گور می کنم- غلط املایی نبود، دوست داشتم عاشقانه رو با " آ " بنویسم(بر گرفته از دفترچه خاطرت پسرک، بدون کسب اجازه از خودش)