آلاچیق
دلمشغولي‌هاي يك شبگرد...
آشقانه هایم را زنده به گور می کنم
هیچ کدوم از فست فودا چشممو نگرفت.
سوار اولین تاکسی شدم و مستقیم رفتم آیدا.
همین که رفتم تو، چشمم به میز خالیه گوشه ی سالن افتاد.
میدونی که کدومو میگم؟
همون که اون گوشه ی سالن بود دیگه!
درخت مصنوعیه بود، با برگای ریزه سبز؛ هنوزم پشت همون میزه اس.
دکوراسیون سالنش رو یه کم عوض کرده، پیشخونش شبیه شعبه های مک دونالد شده.
منوشم زده بالای پیش خون، دیگه منو نمیده بهت که بری سر میز غذاتو انتخاب کنی.
البته الان چون تنها بودم دیگه خیلی فرقی نمیکرد منوشو بده دستم یا زده باشه رو دیوار.
یه نگاه به منوش انداختم، ساندویچ ویژه مرغ نداشت!
قبل اینکه خیلی ناراحت بشم دیدم اِ تنهام! پس دیگه مهم نبود که ویژه مرغ داشته باشه یا نه. مثل قبلنم نیازی نبود از تو بپرسم که اگه تاپیکای داخل ساندویچای دیفالت منوشو دوست نداری، به آشپزه سفارش بدم با مخلفاتی که دوست داری یه ساندویچ جدید برات بپیچه یا اصلن بگم تاپیکای ساندویچتو مثل خوراک تو ظرف برات سرو کنه، که بعدشم آشپزه یه سری به نشونه ی چشم تکون بده و به شوخی بهم بگه قربان اگه دوست دارید خودتون تشریف بیارید و هر جور دوس دارید ساندویچتونو بپیچید، منم محض صمیمیت یه لبخند آبکی تحویلش بدم و فوری نگاهم رو بچرخونم سمت تو و لبخند اصلی رو به تو بندازم و با میمیک صورت بهت بگم چیزه دیگه ایی می خوای یا نه، توام با ابروات یه کم ناز کنی و بگی نه و بریم پشت همون میز گوشه سالن بشینیم .
یه ویژه گوشت سفارش دادم با یه آب معدنی.
فیش رو گرفتم و برگشتم برم بشینم که دیدم پشت همون میز گوشه ی سالن که اولش خالی بود یه دختر و پسره نشستن.
فوری نگاهم رو دزدیم که حس نکنن دارم نگاشون می کنم.
کیفمو گذاشتم رو یه میز دیگه و چون تنها بودم دیگه نیازی نبود که واسه شستن دست به تو بگم که اول تو برو و بهت هم اطمینان بدم که خیالت راحت، روشوییش تمیزه تمیزه و توام مثل بچه ها با اخم لباتو غنچه کنی و ادا در بیاری که یعنی نمیخوام و منم ابروامو جمع کنم و یه قیافه جدی بگیرم و گوشه دندونمو نشونت بدم که یعنی اگه همین الان نری گازت می گیرم، توام پُقّی بزنی زیر خنده و اون اخم بچگونه بشه یه خنده ی معصوم و ناز گنده و پخش بشه رو همه ی صورتت .
بالای روشوییش یه آینه ی جدید زده و یه کم تمیز ترم شده و بوی خوب صابون تو فضاش پخشه.
از دست شویی که اومدم بیرون چشمم افتاد به اون تابلوی کاشیه رو دیوار، همون طوری که تابلو رو نگاه می کردم رفتم سمت صندلی، یه جوری نشستم که نگاهم به اون میز گوشه ی سالن نباشه، چون میدونستم که نمیتونم رو دیدم تسلط داشته باشم و نگاهم ناخودآگاه میاُفته اون طرف.
اذیت شدن خودم به کنار، ممکن بود نگاهم اون دو نفری که اونجا نشسته بودن رو اذیت کنه.
یادت اومد کدوم تابلو رو می گم؟
همون که با خورده های کاشی درستش کرده بودن دیگه!
کولاژ کاشی؟
آره همون.
که گفتی چه فکر بکری داشته طرف، منم گفتم کاش قبلش به فکر ما میاُفتاد؛ الان اگه با این سبک تابلو درست کنیم چون ایده اش ماله خودمون نیست و دیگه بکر نیست خیلی نمیتونه کاره تکی باشه.
یه چند تا تابلو دیگه هم از همون سبک اضافه کرده.
ولی هنوز اون تابلو ِ که طرح صورت یه دختره کوچولو در حال چشمک زدنه به دیوار بود.
"شماره 201 "
دیگه مثل قبلن سفارشتو نمیارن سر میز، شمارتو صدا میزنن باید بری غذاتو بگیری.
غذا رو که گرفتم سعی کردم چشممو از تابلوی رو دیوار بدزدم که مرور خاطرات گلومو نبنده.
نشد.
صدای دختره میز بغلی هم که داشت با پسره در مورد اینکه نمیدونه پرادوی دو در بگیره یا سانتافه، نتونست حواسمو پرت کنه.
نهایتن مثل این زیر نویسای تبلیغاتیه تلویزیون بود که وسط برنامه هایی که برات جدّین پخش میشه.
چند تا گاز بیشتر نزده بودم که برای اینکه راه گلوم باز بشه بطری آب معدنی رو باز کردم و سرمو بالا گرفتم که یه قُلُپ بخورم که باز چشمم افتاد به تابلوِ.
بطری رو گذاشتم رو میز و کیفمو برداشتم و از فست فود زدم بیرون...

- آشقانه هایم را زنده به گور می کنم

- غلط املایی نبود، دوست داشتم عاشقانه رو با " آ " بنویسم

(بر گرفته از دفترچه خاطرت پسرک، بدون کسب اجازه از خودش)
برگردید
دور و برش که یه کم خلوت شد رفتم جلو بهش گفتم:
نمی دونم چرا از دیشب که نامه تون رو خوندم یاد جنگ صفین افتادم.
تا صبح خوابم نبرد؛ بدجوری فکرمو مشغول کرده.
اونجا که مالک اشتر گفت فقط یه شمشیر مونده...
فاصله ی شما تا ریاست جمهوری، کمتر از اون یه شمشیر مالک بود...
اینجا که رسیدم بدون اینکه چیزی بگه حالت نگاهش عوض شد و با یه لبخند مظلومی زل زد تو چشمام.
یه دفعه یه بغضه بدی گیر کرد تو گلوم.
چند ثانیه این زل زدن اونو بغض من ادامه داشت.
بغضه نامردی کرد و بی هوا ترکید!
هنوز گوله های اشک از کنج چشمام سرازیر نشده بود که یه دستشو آروم کشید رو صورتمو یه دسته دیگشو به حالت اشاره ای که انگار می خوایم به یکی بگیم بیا، گرفتو با همون لبخند قبلی که این دفعه یه بغضم باهاش بود گفت:
"ولی حضرت بهشون گفت برگردید، برگردید ..."
این "برگردید" رو چند بار با همون حالت اشاره ی دستش و نگاه آلوده به بغضش با یه طمأنینه ی غریبی تکرار کرد.
...They Took My Love Away
پریشب دندونش شکست.
فوری رفت سمت دستشویی و بقایای دندون شکسته رو از دهنش بیرون آورد.
ابر و باد و مه و خورشید و فلک، همه جوره دارن بهش میگن این دندون رو باید از خودت جدا کنی، این دندون دیگه مال تو نیست.
گوشش بدهکار نیست.
انگار دلش نمیاد دندونه رو از خودش جدا کنه.
ولی پریشب شکست.
اونم درست موقعی که داشتن یه بوسه ی عمیق ِ عمیق می گرفتن...

... They Took My Love Away
...
بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.

- مارکز
...
دیگه نفس کشیدن تو اکثر خیابونای تهران برام سخت شده.
حس خفگی بهم دست می ده.
امشب مامان هم متوجه این حس شده بود.
به محدوده ی ونک که رسیدیم دیگه به مرض خفگی رسیده بودم.
شیشه ی ماشین رو می دادم پایین که یه کم هوا بخورم بدتر می شدم.
شیشه رو می دادم بالا بدتر می شدم.
تا از ونک بزنیم بیرون همین وضع بود.
مدام در حال بالا و پایین بودن شیشه ی ماشین بودم.
درست نمی تونستم رانندگی کنم.
از محدوده ونک هم که اومدیم بیرون اوضاع خیلی بهتر نشد.
از عباس آباد تا اکباتان رو اصلا نفهمیدم چطوری رانندگی کردم.
کاش میشد از تهران بزنم بیرون.
سایه ی این سردرگمی رو، روی کوچکترین رفتارای زندگی روزمرّه ام هم حس میکنم.


- این روزا خیلی دلم می خواد که بنویسم.
ولی اینجا هم دیگه برام غریبه شده.
...
خدایا یه معجزه بفرست
یه معجزه ی فراموشی ...


- اَنْتَ الدَّليلُ وَ اَنَا الْمُتَحَيِّرُ وَ هَلْ يَرْحَمُ الْمُتَحَيِّرَ اِلا الدَّليلُ
...
سردر گمی...؟!
شایدم خسته ای.
از چی خسته ای آخه؟!
شاید از سردرگمی خسته ای!
ولی واسه چی سردرگمی؟!!
خوب شاید از خستگی سردرگمی!
آره خوب!
ولی از چی خستــــ ...

- اینجا هم کم کم عمرش داره سر میاد
نمیدونم.
قصه تموم شد
امشب پسرک جلوی چشمام تموم کرد.
همین طوری وایساده بودم و پُک های عمیق به سیگارم می زدم و جون دادنش رو می دیدم.
زل زده بود تو چشمامو داشت جون می داد.
هیچ کاری هم نمی تونستم بکنم.
هیچ کاری.
واسه اولین بار خیلی دلم براش سوخت.
بغض داشت گلومو خفه می کرد.
خواستم برگردم که اگه یه دفعه ناغافل بغضم ترکید اشکمو نبینه.
پشیمون شدم.
دیدم دیگه خیلی نامردیه تو این لحظه های آخر، نگاهمو؛ تنها چیزی که می تونستم بهش بدم رو، ازش دریغ کنم.
جلوی چشمام تموم کرد.
تموم شد.
قصه تموم شد.
بغض
آواز عاشقانه ي ما در در گلو شكست
حق با سكوت بود، صدا در گلو شكست

ديگر دلم هواي سرودن نمي كند
تنها بهانه ي دل ما در گلو شكست

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گريه هاي عقده گشا در گلو شكست

اي داد، كس به داغ دل باغ، دل نداد
اي واي، هاي هاي عزا در گلو شكست

آن روزها ي خوب كه ديديم، خواب بود
خوابم پريد و خاطره ها در گلو شكست

«بادا» مباد گشت و «مبادا»‌به باد رفت
«آيا» ز ياد رفت و «چرا» در گلو شكست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرين و آفرين و دعا در گلو شكست

تا آمدم كه با تو خداحافظي كنم
بغضم امان نداد و خدا...در گلو شكست
چهارم آبان ماه
یک
دو
سه...

عصر یک روز سرد پاییزی بود...
پسرک مقابلم نشسته بود.
سردرگمی و خستگی ناشی از آن را با تمام وجود حس می کردم.
روبرویم نشسته بود و کاری از دستم برایش بر نمی آمد.
پک عمیقی به سیگارش زد و گفت:
کمکم کن، راندن در این جاده کویری، به این درازا، تنها و بی همسفر... توانش را ندارم.
بغض راه گلویم را بسته بود.
لبخند تلخی زدم و دستم را به طرفش دراز کردم، با تمام قدرتِ تنهایی اش دستم را گرفت و از زمین بلند شد و شروع به قدم زدن در هوای سرد پاییزی کردیم.
لحظه ای دستم را فشرد و ایستاد.
با اینکه از زل زد به چشمهایش می ترسیدم، سرم را بالا آوردم و نگاهم را در نگاهش آمیختم.
درخواست کمکی را که در عمق نگاهش نشسته بود با تمام وجود حس کردم.
آرام دستم را از درون دست سردش بیرون کشیدم و این بارهم لبخند تلخی تحویلش دادم و به راهم ادامه دادم.
چیز دیگری جز این نداشتم که بخواهم دریغ کنم.
صدای روشن کردن کبریتش انگار بغضم را بزرگ تر کرد.
سیگارش را که روشن کرد، صدای قدم هایش را شنیدم که پشت سرم به راه افتاد...


- سه سال
"بسا بی گناهان هستند که بی جهت سرزنش می شوند"

-علی ابن ابی طالب-
الدهر انزلنی...
چند وقت پیش با دوستی نشسته بودیم که حرف یه جمله از حضرت علی شد که چندین سال قبل شنیده بودمش و از کنارش رد شده بودم ولی این دفعه انگار بیشتر باهاش ارتباط برقرار کردم.
(حالا شاید به نظر یکی اصلن چیزه خاصی نرسه. به هر حال رو من خیلی اثر گذاشت)
از اون موقع روزی نیست که این جمله به ذهنم نیاد و درگیرم نکنه.
میگن یه زمانی مردم به علی خرده میگیرن که آره معاویه این طوریه وعلی اون طوریه.
گویا یه مقایسه ای بوده بین علی و معاویه که مضمونش مدح معاویه بوده و خرده گرفتن به علی.
حضرت علی هم جوابی میده که با گذشت هزار و چهار صد سال، هنوزم بعد از شنیدنش آدم به فکر فرو میره:

"الدهر انزلنی
ثم انزلنی
حتي يقال معاويه و علي
و علی و معاویه"

روزگار! منو پایین آوردی و خوار کردی،
و باز هم منو بیشتر خوار کردی،
انقدر که مردم اسم علی و معاویه رو کنار هم میارن!
دل مردگی
خواستم چیزی بنویسم.
به مناسبت روز تولدم.
نشد.
از ظهر که با خبر شدم سردر گمم.
دست و دلی برای نوشتن هم ندارم حتی.
چه روزی!
بیست و هشتم تیر ماه.
یک نفر در این روز به دنیا آمد،
یک نفر از دنیا رفت.
روزها می آیند
روزها می روند
می رویم
می آیند
میبینی؟
رفتنت دردناک بود.
انقدر دردناک، که من هم به خزعبل نوشتن افتادم.

- آخخخ... علی عابدینی...
علی عابدینی...
دیدی؟!
این دفعه تو هم نرسیدی!
حمید هامون رفت رفیق!
رفت...

- خیلی وقت بود که از رفتن کسی انقدر دلمرده نشده بودم.
خسرو شکیبایی...
دوست داشت تنی بودی مَرد
دوست داشت تنی...
سوگند نامه
به نگاه های معصومانه ات سوگند،
بعد از تو؛
شاید فاحشگی کنم،
ولی؛
دل به هیچکس نمی بندم.
تمام می شوم
کم کم عادت می کنم،
باید عادت کنم،
به نشنیدنت،
ندیدنت،
نبوییدنت،
...
نبودنت،
نداشتنت...

کم کم این "جاده ی سرسبز و دوست داشتنی" به انتهایش می رسد،
"موسیقی خنده هایت" قطع می شود،
برق چشم هایت خاطره می شود...

ناگهان؛
تمام تنم داغ می شود،
بغض هایم اشک،
چشم هایم تر،
اشک هایم روان،
گونه هایم خیس می شوند...

ذهنم با دور تند مرور می کند:
باران ها، درخت ها، چشمه ها، کوه ها، دشت ها، جاده ها، غذا خوردن ها، قدم زدن ها، خرید کردن ها، سفرها، خندیدن ها، نگاه کردن ها، زُل زدن ها را؛
با هم بودن ها را...

و کابوس ها با دور کند همه اشان را له می کنند، بغض هایم را اشک می کنند، چشم هایم را تر می کنند:
باران های تنهایی،
سفر های بی "همسفر"،
جاده های "کویری و کسالت بار"،
"موسیقی سکوت"،
پیپ کشیدن ها؛
سیگار کشیدن های پشت پنجره...

تمام تنم داغ می شود،
بغض هایم اشک می شوند،
چشم هایم تر می شوند،
اشک هایم روان می شوند،
گونه هایم خیس می شوند...

تمام می شوم.

- تو هم نا گزیر، کم کم، تمام می شوی.
حس خوبی ندارم

- انقدر با خودم کَل اَنجار رفتم تل پی نوشت رو پاکش کردم
چهارم آبان
می دانی،
چوب حراج به داشته و نداشته ی زندگی ام می زنم برای خریدن لحظه ای غرق شدن در نگاهت.

زیباترین پیچ های جاده ی سرسبز و دوست داشتنیه زندگی ام را با موسیقی خنده هایت در حال گذرم،
و آن هنگام که پیاده شوی،
جاده ای کویری و کسالت بار، به درازای ابدیت را با موسیقی سکوت، تنها و بی همسفر خواهم راند.

- چه دو سال زیبایی
Departed
جناب آقای اسکورسیزی عزیز!
به خاطر پخش "Departed" از" سینما یک" بی نهایت متاسفیم.
امضا: ...

پ ن: حذف سکانس های فیلم های اساتید بزرگ سینما به چه قیمتی؟!
حقیقت
عشقی وجود ندارد،
دوست داشتنی هم به طریق اُولی موجود نیست.
این نظریه که "هیچ حقیقتی وجود ندارد"، دارد به حکمی کلی برایم تبدیل می شود.
"دوست داشتن" و "عشق" تنها مصداقی از این حکم اند.
در واقع؛
"هیچ حقیقتی وجود ندارد"
- له شدن احساس دوست داشتن, زیر چکمه هایی که جنسشان غریب است.

- "آخ, چه طوفان سردی! کسی مرا با چادر گل دار سفیدی بپوشاند"*

*مستور
شمع, عُمر؛ فوت!
- لحظه ی فوت کردن شمع های تولد را دوست ندارم،
این شمع هایی که در چشم بر هم زدنی فوت می کنم,
عُمر رفته ای است که دارم به آن می دمم.
می دانم که بدیهی است.
از قضا این بدیهی بودنش بیشتر آزارم می دهد.

- امشب هم بر عمر رفته دمیدم .
- راست می گویند که "زندگی دایره ی مدوّن سر کاری"ای بیش نیست؟
...
"دوستت دارم" ها یم صادقانه به مسلخ بی گناهی کشیده می شوند و
معصومانه سلاخی می شوند
تکّه تکّه می شوند...
...
می شنوی؟
این صدای غریب ولی نزدیک را،
که سکوت تنهاییم را به لرزه می افکند؟
صدای فریاد خستگی از سردرگمی است.
...
"نگه جز پیش پا را دید، نتواند،
که ره تاریک و لغزان است."
هنگامی که دوست نمی داری به غلط می پندارند که دوست می داری
و هنگامی که دوست می داری به غلط می پندارند که دوست نمی داری
هبوط
درد ِ بودن...

"همچون گرگی تنها، در سینه ی صحرای سیاه و خاموش زمستان زده با غربت خویش ایستاده ام
و در دور دست شب، سواد شهر پیدا است
و ستون های دودها و بخار نفس ها و هیاهوی آمد و شدهای بی حاصل و درهای خانه ها بسته و شیشه ی پنجره ها بخار گرفته
و در پس آن گرماهای مصنوعی و عشرت های دروغی و عشق های غریزی و تنگ در آغوش هم خفته گرم خیالات و آرزوها و کینه ها و حسدها و افتخارها و شادی های همه حقیر، همه آلوده و زشت
و ماه، در اوج یکتایی بلند پر شکوهش بر این شهر دیوارهای سیاه و کوچه های پیچاپیچی که به هیچ جا نمیرسند لبخند سردی دارد"
جام می و خون دل هر یک به کسی دادند
در دایره ی قسمت اوضاع چنین باشد

در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود
کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد

- کی شعر خوش انگیزد خاطر که حزین باشد
خسته.
کاملاً خسته.
هیچ مأمنی،
هیچ مونسی،
نه حتی هیچ موجودی که حرفت رو بفهمه،
یا به قدر ارزنی درکت کنه،
هر چه بیشتر دوست داشته باشی و بیشتر خلوص به خرج بدی،
نتیجه ی وارونه می گیری!
چه باید کرد؟
هر چه باداباد.

من این زندان به جرم مرد بودن می کشم، ای عشق
خطا نسلم اگر جز این خطای دیگری دارم

سزایم نیست این زندان و حرمانهای بعد از آن
جهان گر عشق دریابد، جزای دیگری دارم
نمی خواهم
نمی خواهم،
من این دستاویزها را نمی خواهم.

برای دوست داشتن؛
هیچ دستاویزی نمی خواهم.

!Happy Valentine's Day
یه اتفاق خوب
یه سرود پر هیجان انقلابی در حال پخش از تلویزیون:

دخترک رو به مادرش: اون موقع ها خیلی خوشحال بودین؟
مادر: نه خوب؛
منتظر یه اتفاق خوب بودیم،
مثل الان که همه منتظر یه اتفاق خوبن...

پ ن: بر اساس یک دیالوگ واقعی!
سناريو
كدام يك از اين سناريوهاي تلخ و شيريني كه مخيّله‌ام پاتوق هر شبشان است،
فيلم زندگي‌ام را در مُشتش خواهد گرفت؟
...
قبول کن که احساسم از تو هم فراتر است،
قلیان درونم را با تو هم نمی توانم فریاد زنم.

پ ن : ...
اَلا، دریاب!
- " نگه کن بیشه‌ای سبز است و مهتاب پس از باران.
همه پوشیده آن شبجامه‌ی زیبای عریانی.
وَ آرمیده زیر توری ِ پنهان ِ آرامش.
همه بیدار‌مستان، خفته‌هشیاران."

- "من این آزرده جان را می‌شناسم خوب،
درین جادو شب ِ پوشیده از برگ ِ گل ِ کوکب،
دلم -دیوانه- بودن با ترا می‌خواست."
- فرصت تردید نداری، زندگی کن!

تولدت مبارک