آلاچیق
دلمشغولي‌هاي يك شبگرد...
مفهوم ها
- واژه ها مفهومي ندارند
و
براي مفهوم ها هم واژه اي يافت مي نشود
"آنچه يافت مي نشود آنم آرزوست"

- براي "مفهوم"ِ
چهارم آبان ماه هشتاد و چهار تا چهارم آبان ماه هشتاد و پنج هم
"واژه" اي يافت مي نشود، جُسته ايم ما

- اين پست از بام ايران پابليش شد.
اشتباه نكنيد، بام ايران ياسوج نيست!

- چهارم آبان ماه هشتاد و پنج
کاغذی باید سیاه کنم...
- کاغذی باید سیاه کنم،
به حرمت امشب.

گفته بودم:
"که با این فصل، من سرّ و صفای دیگری دارم"
پُر بی حکمت نبود.

امشب هم تصویری ناگسستنی شد، از دفترچه ی خاطرات دلم.

کاغذی باید سیاه کنم...

- یکشنبه سی ام مهرماه هشتاد و پنج
پشتک وارو
چند روزی با پسرخاله ی محترم مدرک های مهندسی و کل شخصیت کاری و تحصیلی مان را گذاشتیم در کوزه و به یاد بچگی حسابی پشتک وارو زدیم.
خوبی ِ هم فیلد بودنمان هم این بود که "لنگر"ها! و "تنش"های! موجود در پشتک واروها را با تقریب نزدیک به صفر، مشابه هم حساب می کردیم!

- اوولالاس اوولالاس!!
فردا
- روزم را با ندای «فردا» به شب میرسانم
با روزهای «فردا مدفون شده» چه کنم؟

- آرزویی ندارم.
عادت
عادت دارم جواب تلفن ها و اس ام اس های عزیزترین دوستام رو تو هر شرایطی که باشم بدم.
همین عزیزترین ها میدونن که هر موقع از شبانه روز تماس بگیرن امکان نداره جواب ندم یا رجکت کنم.
حتی اگه سر کلاس باشم.
بدترین حالتش اینه که با یه تاخیر چند دقیقه ای جواب بدم.
اینم میدونم که هر کسی حق داره هر موقع که خواست تماس هاش رو جواب بده یا نده، واسه همین از کسی دلگیر نمیشم.
ولی تصمیم گرفتم که در مورد این عادتم به طورکاملا جدی تجدید نظر کنم.
دیگه حوصله ی ...

- راستی رجکت کردن یه نفر چه حالی میده؟؟
- بی خیال اصلا.
شما جدی نگیر
آن که...
" این که در من هر شب خیال می بافد،
روح سرگردان مردیست،
که شبی در خیالش مرا آفرید... "


پ ن :
- حیف که اجازه ندارم بهش لینک بدم
- این مینیمال هاشو میپرستم
- بی نظیری بچه
خونه ی باهار...
" آهای فلک که گردنت از همه‌مون بلن‌تره
به ما که خسته‌ایم بگو خونه‌ی باهار کدوم وره؟ "

- عمران صلاحی
- عمران جان مطمئنم که تو خونه ی جدیدت هم لبخند میزنی
به یادش...
عیادت

"مرگ، از پنچره ی بسته به من می نگرد
زندگی از دم در
قصذ رفتن دارد
روحم از سقف گذر خواهد کرد
در شبی تیره و سرد
تخت حس خواهد کرد
که سبک تر شده است
در تنم خرچنگی است
که مرا می کاود
خوب می دانم من
که تهی خواهم شد
و فرو خواهم ریخت
توده ی زشت کریهی شده ام
بچه هایم از من می ترسند
آشنایانم نیز
به ملاقات پرستار جوان می آیند"

- عمران صلاحی
به جهنم!
* "آه، به جهنم! ــ پيراهن ِ پشمين ِ صبر بر زخم‌هاي ِ خاطره‌ام مي‌پوشم و
ديگر هيچ‌گاه به دريوزه‌گي‌ي ِ عشق‌هاي ِ وازده بر دروازه‌ي ِ
کوتاه ِ قلب‌هاي ِ گذشته حلقه نمي‌زنم."


* "« ــ هوائي که مي‌بويم، از نفس ِ پُردروغ ِ هم‌سفران ِ فريب‌کار ِ من

گندآلود است!

و به‌راستي
آن را که در اين راه قدم بر مي‌دارد به هم‌سفري چه حاجت است؟»"

- از شاملو
دوست می دارم
- دوست می دارم...
حلق آویز شدن نگاهم در نگاهت را دوست می دارم.