آلاچیق
دلمشغولي‌هاي يك شبگرد...
هبوط
درد ِ بودن...

"همچون گرگی تنها، در سینه ی صحرای سیاه و خاموش زمستان زده با غربت خویش ایستاده ام
و در دور دست شب، سواد شهر پیدا است
و ستون های دودها و بخار نفس ها و هیاهوی آمد و شدهای بی حاصل و درهای خانه ها بسته و شیشه ی پنجره ها بخار گرفته
و در پس آن گرماهای مصنوعی و عشرت های دروغی و عشق های غریزی و تنگ در آغوش هم خفته گرم خیالات و آرزوها و کینه ها و حسدها و افتخارها و شادی های همه حقیر، همه آلوده و زشت
و ماه، در اوج یکتایی بلند پر شکوهش بر این شهر دیوارهای سیاه و کوچه های پیچاپیچی که به هیچ جا نمیرسند لبخند سردی دارد"