آلاچیق
دلمشغولي‌هاي يك شبگرد...
...
قبول کن که احساسم از تو هم فراتر است،
قلیان درونم را با تو هم نمی توانم فریاد زنم.

پ ن : ...
اَلا، دریاب!
- " نگه کن بیشه‌ای سبز است و مهتاب پس از باران.
همه پوشیده آن شبجامه‌ی زیبای عریانی.
وَ آرمیده زیر توری ِ پنهان ِ آرامش.
همه بیدار‌مستان، خفته‌هشیاران."

- "من این آزرده جان را می‌شناسم خوب،
درین جادو شب ِ پوشیده از برگ ِ گل ِ کوکب،
دلم -دیوانه- بودن با ترا می‌خواست."
- فرصت تردید نداری، زندگی کن!

تولدت مبارک
+ خیلی دوست دارما .
- منم همین‌طور.
+ خیلی، خیلی زیاد...
- ...
+ نُچ، خیلی بیشتر، از لپ‌تاپ‌امم بیشتر دوست دارم .
- !!!
*
عاشقانه‌هایم را زنده به‌گور می‌کنم.


پ ن: F... you
پسرخاله‌ی محترم ازت کم می‌شد اگه اون پاکت سیگار لعنتی رو نمی‌بردی که من الان یکی‌اش رو چُس دود کنم؟
لرزش...
- پریان؛
آن هنگام که مبهوط،
لرزش تنهای در هم تنیده را نظاره‌گر بودند،
آنی غبطه‌ی زمینی‌یان را خوردند.
بغض و تنهایی
- هر وقت که قدرت شکستن و تبدیل بغض‌هایم به اشک را ندارم؛
به عظمت تنهایی‌ام پی می‌برم.

بغض‌هایی که تا مرز خفگی به پیش می‌برندم،
و هر لحظه که از موعد شکستنشان می‌گذرد، بزرگ و بزرگ و بزرگتر می‌شوند...

پ ن: دیگ زودپز رو دیدی؟
می‌دونی اگه سوپاپش بسته بشه چه اتفاق میاُفته؟
اگه خداوندی...
"- اگه خداوندی وجود داشته باشه، مرگ پایان همه چیز نخواهد بود و در این شرایط اگه من همه‌ی عمرم رو با فرض نبود او زندگی کنم دست به ریسک بزرگ و خطرناکی زده‌ام. من این خطر رو با تمام پوست و گوشت و استخوان‌ام حس می‌کنم.

+ اگه خداوندی نباشه چطور؟

- اگه خداوندی نباشه مرگ پایان همه چیزه و در آن صورت زندگی کردن با فرض وجود خداوند که نتیجه‌اش دوری جستن از بسیاری لذت‌هاست، با توجه به اینکه ما فقط یک بار زندگی می‌کنیم، واقعاً یک باخت بزرگه."
...this fucking world
درست وقتی تمام اتفاقای بد، با هم سرت میاد
و توی بدترین شرایط روحی و فکری هستی،
و درست وقتی حس میکنی دنیا دیگه از این بدتر نمیشه؛

می بینی که نه،
کاملاً داشتی اشتباه می کردی!
چون دنیا از این بدتر هم میشه!

و حالا دیگه مطمئنی بدترین شرایطی که ممکنه اتفاق بیاُفته رو داری تجربه میکنی،
و دنیا رو دیگه از این بدتر نمی بینی.

ولی ای بار دیگه نه!
این دفعه دیگه واقعاً اشتباه کرده بودی!

چون این بار دنیا با تمام بدی هاش به یکباره رو سرت خراب میشه!
سادگی...
همه چیز را در نهایت سادگی دوست دارم.
همه چیز را...
حتی قالب وبلاگ را

امشب دلبستگیه خاص و جدیدی نسبت به اینجا پیدا کردم.
حس میکنم دارد به بلوغ میرسد.

پ ن: مخ این متِ بیچاره هم تا حدودی تیلیت شد بس که گفتم:
" الان خوبه؟!
اینجاش چی؟
اون گوشه ی سمت شمال شرق چطوره؟!
خوب شد پس؟
پس همین جا میکوبمش!"
ساقی...
شما دیگر چرا؟
شما که از روز ازل عهد بستید،
که شبهای تاریکمان را روشنی بخش باشید.
اینک آمده آن شبها؛
ولی شما...

اصلاً عهد ازلی ِتان را به بوته ی فراموشی می سپاریم...
امّا شما را به روشناییتان سوگند،
تاریکی شبهایمان را ساقی نباشید.

پ ن1: سایه ی سنگین چند ستاره بر رویم سنگینی می کند.
پ ن2: نبودن یک ماه و نیم ِ دلایل مزخرفی داشت.