آلاچیق
دلمشغولي‌هاي يك شبگرد...
تمام می شوم
کم کم عادت می کنم،
باید عادت کنم،
به نشنیدنت،
ندیدنت،
نبوییدنت،
...
نبودنت،
نداشتنت...

کم کم این "جاده ی سرسبز و دوست داشتنی" به انتهایش می رسد،
"موسیقی خنده هایت" قطع می شود،
برق چشم هایت خاطره می شود...

ناگهان؛
تمام تنم داغ می شود،
بغض هایم اشک،
چشم هایم تر،
اشک هایم روان،
گونه هایم خیس می شوند...

ذهنم با دور تند مرور می کند:
باران ها، درخت ها، چشمه ها، کوه ها، دشت ها، جاده ها، غذا خوردن ها، قدم زدن ها، خرید کردن ها، سفرها، خندیدن ها، نگاه کردن ها، زُل زدن ها را؛
با هم بودن ها را...

و کابوس ها با دور کند همه اشان را له می کنند، بغض هایم را اشک می کنند، چشم هایم را تر می کنند:
باران های تنهایی،
سفر های بی "همسفر"،
جاده های "کویری و کسالت بار"،
"موسیقی سکوت"،
پیپ کشیدن ها؛
سیگار کشیدن های پشت پنجره...

تمام تنم داغ می شود،
بغض هایم اشک می شوند،
چشم هایم تر می شوند،
اشک هایم روان می شوند،
گونه هایم خیس می شوند...

تمام می شوم.

- تو هم نا گزیر، کم کم، تمام می شوی.
1 Comments:
ما چقدر خوشحال شدیم که بلاخره اینجا آپدیت شد..

همه
روزی
تمام می شویم
فقط
کاش
نباشم
که تمام
شدنت را
ببینم