آلاچیق
دلمشغولي‌هاي يك شبگرد...
دل مردگی
خواستم چیزی بنویسم.
به مناسبت روز تولدم.
نشد.
از ظهر که با خبر شدم سردر گمم.
دست و دلی برای نوشتن هم ندارم حتی.
چه روزی!
بیست و هشتم تیر ماه.
یک نفر در این روز به دنیا آمد،
یک نفر از دنیا رفت.
روزها می آیند
روزها می روند
می رویم
می آیند
میبینی؟
رفتنت دردناک بود.
انقدر دردناک، که من هم به خزعبل نوشتن افتادم.

- آخخخ... علی عابدینی...
علی عابدینی...
دیدی؟!
این دفعه تو هم نرسیدی!
حمید هامون رفت رفیق!
رفت...

- خیلی وقت بود که از رفتن کسی انقدر دلمرده نشده بودم.
خسرو شکیبایی...
دوست داشت تنی بودی مَرد
دوست داشت تنی...