آلاچیق
دلمشغولي‌هاي يك شبگرد...
چهارم آبان ماه
یک
دو
سه...

عصر یک روز سرد پاییزی بود...
پسرک مقابلم نشسته بود.
سردرگمی و خستگی ناشی از آن را با تمام وجود حس می کردم.
روبرویم نشسته بود و کاری از دستم برایش بر نمی آمد.
پک عمیقی به سیگارش زد و گفت:
کمکم کن، راندن در این جاده کویری، به این درازا، تنها و بی همسفر... توانش را ندارم.
بغض راه گلویم را بسته بود.
لبخند تلخی زدم و دستم را به طرفش دراز کردم، با تمام قدرتِ تنهایی اش دستم را گرفت و از زمین بلند شد و شروع به قدم زدن در هوای سرد پاییزی کردیم.
لحظه ای دستم را فشرد و ایستاد.
با اینکه از زل زد به چشمهایش می ترسیدم، سرم را بالا آوردم و نگاهم را در نگاهش آمیختم.
درخواست کمکی را که در عمق نگاهش نشسته بود با تمام وجود حس کردم.
آرام دستم را از درون دست سردش بیرون کشیدم و این بارهم لبخند تلخی تحویلش دادم و به راهم ادامه دادم.
چیز دیگری جز این نداشتم که بخواهم دریغ کنم.
صدای روشن کردن کبریتش انگار بغضم را بزرگ تر کرد.
سیگارش را که روشن کرد، صدای قدم هایش را شنیدم که پشت سرم به راه افتاد...


- سه سال
3 Comments:
Anonymous rhaa said...
komakesh kon sigaresho tark koneh.

Anonymous raha said...
rasti mikhastam begam khodayeesh shoma pesara kheili bizarfiatin ha ta be tirish ghabaye eshghoolanatoon bar mikhoreh mirin sigari mishin!!

Anonymous یه غریبه said...
bah bah che pessari!!in keh daym minivisi khyli khoobeh