آلاچیق
دلمشغولي‌هاي يك شبگرد...
برگردید
دور و برش که یه کم خلوت شد رفتم جلو بهش گفتم:
نمی دونم چرا از دیشب که نامه تون رو خوندم یاد جنگ صفین افتادم.
تا صبح خوابم نبرد؛ بدجوری فکرمو مشغول کرده.
اونجا که مالک اشتر گفت فقط یه شمشیر مونده...
فاصله ی شما تا ریاست جمهوری، کمتر از اون یه شمشیر مالک بود...
اینجا که رسیدم بدون اینکه چیزی بگه حالت نگاهش عوض شد و با یه لبخند مظلومی زل زد تو چشمام.
یه دفعه یه بغضه بدی گیر کرد تو گلوم.
چند ثانیه این زل زدن اونو بغض من ادامه داشت.
بغضه نامردی کرد و بی هوا ترکید!
هنوز گوله های اشک از کنج چشمام سرازیر نشده بود که یه دستشو آروم کشید رو صورتمو یه دسته دیگشو به حالت اشاره ای که انگار می خوایم به یکی بگیم بیا، گرفتو با همون لبخند قبلی که این دفعه یه بغضم باهاش بود گفت:
"ولی حضرت بهشون گفت برگردید، برگردید ..."
این "برگردید" رو چند بار با همون حالت اشاره ی دستش و نگاه آلوده به بغضش با یه طمأنینه ی غریبی تکرار کرد.
1 Comments:
Anonymous فرامرز said...
عادل جان نفست حقه برادر